دگیدلتنگی های آدمی

سالهاست که می خواهم کوله کوچک کودکیم را بر دارم

کوچ کنم به سوی تو

که روی پله های خانه ات مدت هاست منتظری

و هر روز نگاه خورشید را به صدای گنجشک ها و حرکت گندم ها را به گریه و لالایی ها گره می زنی

و زمین خدا را مثل کف دست پینه بسته ات می شناسی

شاید روز آمدنم فرا رسیده باشد  شاید .....

/ 3 نظر / 8 بازدید
محمد میرزایی

سلام خوبی قشنگ نوشتی احساست را اي عشق، شكسته ايم، مشكن ما را اينگونه به خاك ره ميفكن ما را ما در تو به چشم دوستي مي بينيم اي دوست مبين به چشم دشمن ما را [گل][خجالت][گل]

شکلات تلخ

هیچگاه اجازه کوچ کردن به من داده نشد[ناراحت]