عین القضات همدانی

آتش بزنم بسوزم این مذهب و کیش

عشقت بنهم به جای مذهب در پیش

تا کی دارم عشق نهان در دل خویش

مقصود رهم تویی نه دینست و نه کیش !

/ 4 نظر / 12 بازدید
مولانا

اوست نشسته بر نظر، من به کجا نظر کنم اوست گرفته شهر دل، من به کجا سفر برم

شرف الدین اصفهانی

گر توانی ای صبا بگذر شبی در کوی او ور دلت خواهد ببر از من سلامی سوی او آن زمان کانجا رسی آهسته باش و نرم گوی تا نشورد خواب خوش بر نرگس جادوی او نرم نرم آن سنبل مشگین برانداز از گلش ور گمان بد نداری بوسه زن بر روی او چون دلم بینی در آنجا، گو حرامت باد وصل من چنین محروم و تو پیوسته هم‌زانوی او

فروغی

رهزن ایمان من شد نازنین تازه‌ای رفتم از کیش مسلمانی بدین تازه‌ای کاشکی می‌ریخت از بهر سرشک دیده‌ام دست معمار قضا طرح زمین تازه‌ای نام یاقوت لبت بر خاتم دل کنده‌ام اسم اعظم را نوشتم بر نگین تازه‌ای در تمام عمر خوردم نیش زنبور فراق تا مرا نوشین لبت داد انگبین تازه‌ای تا جوان گردی فروغی در جهان پیرانه‌سر تازه کن عهد کهن با مه جبین تازه‌ای

سایه

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت دل تنگش سر گل چیدن از این باغ نداشت قدمی چند بر آهنگ تماشا زد و رفت مرغ دریا خبر از یک شب طوفانی داشت گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت چه هوایی به سرش بود که با دست تهی پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت بس که اوضاع جهان درهم و ناموزون دید قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت همنوای دل من بود و به تنگام نفس ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت