رویش

مدتی است که درگیری های شغلی نمی گذارد خوب بیندیشیم ؛ خوب نگاه کنیم . اما یک اتفاق جالب افتاد ما بعد دو سال که نمی توانسیتم داستان بنویسم ( اگه گفتید چی شد سوال ما داستان جدیدی نوشتیم که خیلی با احساس است . (‌البته اگه این شغل کمی تاقسمتی زمخت من بذاره ناراحت عیبی ندارد زندگی پر از جزر و مد است ما تحمل می کنیم ( اما خدایش من با این روحیه چرا تو این شغلم گریه کسی کاری با ما نداشته باشد ما رکورد حبس شدن در خانه و مطالعه هزار ساعت را می زنیم ( اما ٧ ساعت پشت میز به چیزای الکی فکر کردن زور داره خدایی ها استرساما هیچ نگران نباشید ما جمع اضدادیم صبر می کنیم تا راه بهتری بیابیم . فعلا" تا بعد

/ 14 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
bita. dadmehr

منتظر پای پنجره / دشت در دوردست و صدای گاوهای شیرده / انتظار . . . چی گفتم [بغل]

-----------------

ممنون که برام پیام گذاشتین من آپ کردم منتظر دیدار شما هستم

بزرگمهر...

سلام... من یک بار یک روز تمام توی اتاقم موندم و فقط داستان نوشتم و نوشتم و نوشتم و... اگر حس یک کاری رو داشته باشی می تونی صد سال انفرادی رو هم تحمل کنی... راستی در مورد کتاب راز به من پیشنهاد کرده بودید... از پیشنهادتون متشکرم. من قبلا این کتاب رو خوندم. فیلمش رو هم دیدم. دنبال یک کتاب به اسم راز - شکر گزاری هستم ... حالا من به شما پیشنهادش می کنم...[نیشخند] موفق و پیروز باشید... فعلا... خدانگهدار... بزرگمهر...

حمید م

من با اجازتون اين عكس رو از flickr.com كش رفتم[خجالت]

بی نام

فکر می کنم هر دومون دچار تضاد شدیدی شدیم دینا. یه مسافرت به دل یه جنگل تو رو آروم می کنه. مثل کوندرا که همیشه برای فرار از مردم میره توی کلبه ای و اونجاست که تمام رمان هاش شکل می گیره. راستی کی رفتی غار/[چشمک]

bita. dadmehr

چرا اینقدر دیر به دیر مطلب جدید می نویسی

hamid raya

این رو یگه مطمئن نیستم شما کارتون چیه؟؟