صندلی خالی

من صندلی های خالی را خیلی دوست دارم . انگار همیشه صدایم می کنند تا در آغوششان استراحت کنم و پای راستم را روی پای چپم بیندازم و از تماشای مردم لذت ببرم .

(آه دیدید آن پسرک شیطان را که دنبال توپش می دوید یا آن زن جوان را که از شدت هجوم افکار عذاب آور  اطرافش را نمی دید . صورت این زن از دور چه جوان بود ووقتی که نزدیک آمد پیر شد . مثل این بود که من فاصله جوانی تا پیری او را در چند دقیقه از نظر گذرانده بودم .)

خیلی وقت ها در اماکن عمومی آنقدر محو تماشای رفتار دیگران می شوم که بعد از چند دقیقه شرم زده سرم را پایین می اندازم و به رفتار خودم می خندم . اما این یک عادت است و نمی توانم ترکش کنم . البته یکی از دوستانم می گوید : تو به جزییات قیافه ها دقت نمی کنی که برای خودش یک دنیاست و می توانی از روی همین جزییات کلی اطلاعات در مورد شخص به دست آوری .

سیمین دانشور و جلال مدتی برای تمرین نویسندگی سر یک گذر می ایستادند و برای هر کدام از رهگذران داستانی می ساختند تا قوه تخیلشان قوی شود .

  

 

/ 9 نظر / 6 بازدید
sun

سلام وبلاگ جالبی داره به من هم سر بزن مطمئن باش خوشت میاد به امید دیدار سایه بانه من http://sun1360.persianblog.ir/

ح نقاشی

سلام ممنونم از لطفی که داشتید بابت نظر خصوصی راستش دست خودم نیست عادت کردم و ترک عادت ... اما اینم از اون سئوالا بود که منو تکون داد انگار یه سیب خورد تو سرم ممنونم از بابت سیب [لبخند][لبخند]

طبرستان

سلام خانم مهربان منظورتان را از سندیت نوشته ها در خالد نبی متوجه نشدم من که آنجا رفتم و آنجا را دیدم خودم شاهد خودم هستم دیگه تشکر از بازدید شما

پرویز

چرا! رسیدم دینا جان خیلی ممنون [گل]

;)